حكيم زجاجى
635
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ببرد آن سران را به نزد امام * بر او خواند احوال يكيك تمام چو واثق رخ زادهء نصر ديد * ورا بسته زآنگونه در قصر ديد قديم و حديثش تعلق به من * ندارد چه گويم پريشان « 1 » سخن بر او گفت احمد كه حنبل بگفت * مرا مىكنى با غم و غصه جفت يقين دان كه قرآن كلام خداست * ز من نشنود شاه ، الا كه راست 160 سوى خان هارون ورا بند كرد * روان گشت زآنجاى برخاست گرد ز چيزىكه ما را نيايد بهكار * مپرس و مگردان مرا خاكسار مرا و تو را جاى گفتار نيست * سخن گفتن خام بر كار نيست نگردد خردمند گرد فضول * مرو جز كه بر راه شرع رسول مكن دوزخ خويشتن گرمتر * سخنگوى با خلق از اين نرمتر 165 نگه كن كه مأمون از اينجا چه برد * ز ناگه روان را به خوارى سپرد تو را نيز ابليس گمراه كرد * به راه اندر از بهر تو چاه كرد ميفت اندراين چاه چون چشم هست * ره راستى گير اى دينپرست چنين دوزخ خويش پايان مكن * در اين راه خود را شتابان مكن برآشفت واثق از آن دينپناه * به هيبت همىكرد در وى نگاه 170 بفرمود تا نطع و ريگ آورند * به روى بزرگان دين ننگرند چو آن گرد فتنه برانگيختند * بر آن نطع ريگ روان ريختند همىگفت با هركسى آشكار * كه بهتر از اين نيست در دهر كار كه اين مرد را خون بريزم چو آب * بيابم ز يزدان فراوان ثواب بفرمود چشم سرافراز بست * به شمشير يازيد چون شير دست 175 بزد چون برآورد بر گردنش * بيالود از خون دل دامنش ستونى ز اسلام شد سرنگون * بغلتيد فرزانه در خاكوخون روانش روان شد بهسوى نعيم * چو خورشيد شد بر فلك مستقيم فرو شد تن نازنينش به خاك * ز لوح بقا نام او گشت پاك دريغا چنان دينپرستى دريغ * سرش را جدا كرد از تن به تيغ 180
--> ( 1 ) برايسان